elysium
?where are true l♥ve
اولین
روز بارانی
را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم
دویدیم وبه
شالاپ شلوپ های گل آلود عشق
ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر
آورده بودی و من
غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو
کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله
نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور
بودیم برای
اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم... فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو... حوا بودن تاوان سنگینی دارد در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی
نیست و هیچ خیابانی … بن بست ها اما فقط زنها را می
شناسد انگار... در سرزمین من سهم زنها از
رودخانه ها تنها پل هایی است که پشت سر آدمها
خراب شده اند... اینجا نام هیچ بیمارستانی مریم نیست تخت های زایشگاهها
اما پر از مریم های درد
کشیده ای است که هیچ یک ، مسیح
را آبستن نیستند ... من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت
از گناه را
دارد ...!!! نمی دانم چرا شعار
از امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه
کردم ، تا آبرو کند ... برای نامزدی دخترش ! و در خود
گریستم ... برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به
دست مردی سپرده که دیشب ، تن سردم را هوسبازاته به تاراج برد ... و بی شرمانه می خندید از این پیروزی
...!!!! روی حرفم، دردم با
شماست اگر زنی را نمی
خواهید دیگر یا برایش قصد تهیه
زاپاس را دارید به او مردانه بگو
داستان از چه قرار است آستانه ی درد او
بلند است . یا می ماند... یا می رود! هر دو درد دارد! اینجا زمین است پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عاب...رانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند به نام خدا میخ های روی دیوار پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.پدرش جعبه ای میخ به
داد و گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک میخ به دیوار بکوبد. روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید.طی چند هفتهء بعد
همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را چگ.نه کنترل کند تعداد می خ های کوبیده
شده به دیوار کمتر شد.او فهمید که مهار کردن عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها بر
دیوار است... او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد از این یه
بعد هر روز که می تواند عصبانیتش را مهار کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون
آورد. روزها گذشت و پسر بچه توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها
را از دیوار بیرون آورده است.پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت((پسرم!تو
کار خوبی انجام دادی.اما به سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمیشود.وقتی
تو در هنگام عصبانیت حر فهای بدی می زدی آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می
گذارند.تو می توان چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری.اما هزاران
بارعذر خواهی هم فایده ندارد،آن زخم سر جایش است. زخم
زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.))
۱. آرامش خود را حفظ کنید.
چون یکباره وارد این جاده میشوید امکان دارد
آرامش خود را از دست بدهید و دستپاچه شوید. زیرا تازه اول راه هستید و راه
طولانی است. با این وضعیت نمی توانید به پایان جاده برسید.
تصادف در جاده ی عشق = خسارت جبران ناپذیر
۲. سرعت را کم کنید.
از
آنجایی که به این جاده ناآشنا هستید، سرعت خود را کم کنید تا بتوانید کمی
به جاده تسلط پیدا کنید. شاید جاده دست انداز داشته باشد و سرعت بالا موجب
ناراحتی شما شود. میانه روی و اعتدال در همه چیز نیکو و پسندیده است.
با سرعت مجاز در جاده عشق حرکت کنید
۳. به علایم رانندگی توجه کنید.
منظور از علایم رانندگی همان نصایح دیگران است؛
به عبارتی از تجربیات دیگران استفاده کنید، زیرا افراد با تجربه حکم یک
راهنما را برای شما دارند.
جاده ی عشق برای
افرادی که قوانین را رعایت می کنند هموارتر است
۴. به برگشت فکر نکنید.
جاده ی عشق یکطرفه
است. آگر وارد شدید سعی کنید که به پایان برسید، زیرا برگشت محال است. توقف
هم فایده ای ندارد زیرا موجب می شود دیرتر به جاده ی زندگی باز گردید.
جاده ی عشق دور برگردان ندارد
لیاقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... می دهی
تویی که می دانم اگر بدانی بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن می زنی و
می روی
اما بگرد ،پیدا خواهی کرد
این روز ها صداقتو ،لیاقتو ،نجابتی که تو می خواهی زیاد میدوزند!!
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران ا...ز او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


